ادبیات عرب

مطالبی در مورد ادبیات عرب

امرؤ القیس‌
ساعت ٢:۳٤ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٧/۱/۸  کلمات کلیدی:

اِمْرَؤالْقَیْس‌،

مشهورترین‌ شاعر سراسر ادبیات‌ عرب‌. وی‌ چنان‌ قدرتمند است‌ و شعرش‌ چنان‌ در دل‌ عربها جای‌ گرفته‌ است‌ که‌ به‌ رغم‌ همة کج‌رویهایش‌، پارسایان‌ مسلمان‌ هم‌ چندان‌ به‌ ستیز با او برنخاسته‌، و شعرش‌ را تحریم‌ نکرده‌اند؛ اما در اخبار زندگى‌ او مطلقاً هیچ‌ موضوعى‌ یافت‌ نمى‌شود که‌ بتوان‌ بر آن‌ اعتماد کرد؛ در اشعارش‌ نیز هیچ‌ بیتى‌ نیست‌ که‌ بتوان‌ قاطعانه‌ بر صحت‌ آن‌، به‌ همان‌ شکل‌ نقل‌ شده‌، اطمینان‌ یافت‌.
منابع‌ کهن‌ تقریباً بدون‌ هیچ‌ اظهارنظر انتقادآمیزی‌ روایات‌ و اشعار منسوب‌ به‌ امرؤالقیس‌ را نقل‌ کرده‌اند و لغت‌شناسان‌ هیچ‌ شاهدی‌ را استوارتر از اشعار او نمى‌شناسند. همین‌ عنایت‌ ویژه‌ موجب‌ شده‌ است‌ که‌ شعر او حتى‌ به‌ تفاسیر قرآن‌ کریم‌ و شروح‌ نهج‌ البلاغه‌ نیز راه‌ یابد (نک: ابن‌ ابى‌ الحدید، 9/241، 243-246؛ نیز باقلانى‌، 25، جم. )
در عصر حاضر، به‌ ویژه‌ از 1864م‌ که‌ نولدکه‌ در شعر جاهلى‌ به‌ دیدة تردید نگریست‌، بحث‌ دربارة صحت‌ یا ساختگى‌ بودن‌ این‌ آثار، از جمله‌ اشعار امرؤالقیس‌، به‌ شدت‌ بالا گرفت‌، چندان‌ که‌ اینک‌ صدها کتاب‌ و مقاله‌ دربارة این‌ شاعر مى‌توان‌ یافت‌.
انبوه‌ روایاتى‌ که‌ دربارة امرؤالقیس‌ مى‌توان‌ گرد آورد، شامل‌ چندین‌ مجلد مى‌شود، اما در آنها همه‌ چیز در هاله‌ای‌ از ابهام‌ فرو رفته‌، و رنگ‌ افسانه‌ بر همة آنها غالب‌ است‌. زندگى‌ نامة امرؤالقیس‌ - اگر بتوان‌ چنین‌ نامى‌ بر مجموعة آن‌ روایات‌ نهاد - در حقیقت‌ از قرن‌ 3ق‌/9م‌ در کتب‌ ادب‌ مانند آثار ابن‌ قتیبه‌، ابن‌ سلام‌ و ابوالفرج‌ اصفهانى‌ گرد آمده‌ است‌. علاوه‌ بر این‌، در بسیاری‌ از کتب‌ ادبى‌، تاریخى‌، لغت‌شناسى‌ و فرهنگنامه‌ها مانند آثار جاحظ، طبری‌، ابن‌ اثیر، ابن‌ درید، وشّاء، تنوخى‌، مرزبانى‌ و ابن‌ فارس‌ روایات‌ و اشعار پراکندة منسوب‌ به‌ او آمده‌ است‌، به‌ گونه‌ای‌ که‌ مى‌توان‌ فهرست‌ بلندی‌ از اینگونه‌ آثار ترتیب‌ داد.
پژوهشگران‌ معاصر عرب‌ توجه‌ خاصى‌ نسبت‌ به‌ این‌ شاعر ابراز داشته‌اند. از زمانى‌ که‌ لویس‌ شیخو «دیوان‌» او را همراه‌ با شرح‌ حالى‌ مختصر در شعراء النصرانیه‌ آورد(1926)م‌، همة کتابهای‌ عمومى‌ ادبیات‌ عرب‌ از نویسندگانى‌ چون‌ جرجى‌ زیدان‌، فاخوری‌، فرّوخ‌ و رافعى‌ وی‌ را محور اصلى‌ مطالعات‌ خود قرار دادند. با آنکه‌ گفت‌ و گو دربارة امرؤالقیس‌، در تاریخهای‌ ادبى‌ ویژة عصر جاهلى‌ و چندین‌ کتاب‌ مستقل‌ در شرح‌ احوال‌ او بسیار گسترده‌ است‌، اما باید گفت‌ که‌ اینگونه‌ آثار جنبة علمى‌ - پژوهشى‌ ضعیفى‌ دارند و بحثهای‌ اروپاییان‌ در این‌ باره‌ غالباً جدی‌تر است‌ و در کتابهای‌ تاریخ‌ ادبیات‌ عرب‌ از دانشمندانى‌ چون‌ نالینو، گیب‌، عبدالجلیل‌، آندره‌ میکل‌، بروکلمان‌ و بلاشر، و نیز در مقالاتى‌ از اُلیندر، گریفینى‌، فیشر و لایل‌ بررسیهای‌ محققانه‌ و نظرات‌ جالبى‌ دربارة این‌ شاعر نامدار دیده‌ مى‌شود.
در زندگى‌ نامة امرؤالقیس‌، علاوه‌ بر خطوط تاریخى‌ که‌ ممکن‌ است‌ بر واقعیات‌ منطبق‌ باشد، افسانه‌ها را نیز نمى‌توان‌ از نظر دور داشت‌، زیرا بیشتر همین‌ افسانه‌هاست‌ که‌ موردتوجه‌ ادیبان‌ قرار گرفته‌، در ادبیات‌ اسلامى‌ تأثیر فراوان‌ گذاشته‌، و صدها اشارة ادبى‌ و استعاره‌ و کنایه‌ بر دوششان‌ بار شده‌ است‌، چندان‌ که‌ بدون‌ اطلاع‌ از آنها، بسیاری‌ از عبارات‌ قابل‌ فهم‌ نخواهد بود.
کلمة امرؤالقیس‌ خود اندکى‌ مبهم‌ است‌. آیا مراد از آن‌ «خدمتگزار بت‌ قیس‌» است‌، یا «امیر قبیلة قیس‌»؟ به‌ هر حال‌، شاعر خود را امرؤالقیس‌ خوانده‌ است‌ («معلقة»، 60)، اما ادیبان‌ عرب‌ برآنند که‌ این‌ لفظ باید نوعى‌ لقب‌ باشد و به‌ همین‌ سبب‌، به‌ دنبال‌ نام‌ واقعى‌ او مى‌گردند و این‌ نامها را مطرح‌ مى‌کنند: حُندُج‌، عَدی‌ّ، مُلَیْکه‌ (سیوطى‌، 2/422) و سلیمان‌ ( قاموس‌، ذیل‌ قیس‌).
زندگى‌:

امرؤالقیس‌احتمالاًدر سرزمین‌بنى‌اسد زاده‌شد(ابوالفرج‌، 9/78( و شاید نامهای‌ محل‌ در نخستین‌ اشعارش‌ بر این‌ امر دلالت‌ داشته‌ باشد (الیندر95 )؛ اما به‌ روایت‌ ابن‌ حبیب‌ او در حصن‌ مشقّر در یمامه‌، یا حصنى‌ در بحرین‌ - که‌ هر دو در قلمرو دولت‌ کنده‌ قرار داشتند - کودکى‌ را گذرانده‌ است‌ (نک: ابوالفرج‌، همانجا). پدرش‌ حُجر، ملقب‌ به‌ آکل‌ المُرار که‌ امیر کنده‌ بود (پیگولوسکایا، 344؛ الیندر، 94 )، او را در جوانى‌ وی‌ از خود راند. علت‌ این‌ امر مانند دیگر امور در زندگى‌ شاعر روشن‌ نیست‌، گرچه‌ برخى‌ از نویسندگان‌ اموری‌ چون‌ شاعری‌ و عشق‌ورزی‌ او را سبب‌ رانده‌ شدنش‌ دانسته‌اند (ابوالفرج‌، 9/87؛ ابن‌ قتیبه‌، 17؛ سندوبى‌، 11)
در هر حال‌، شاعر برای‌ بار نخست‌ سرگردان‌ بیابانها شد و به‌ قول‌ ابوالفرج‌ (همانجا) به‌ جماعتى‌ از قبایل‌ طى‌، بکر و کلب‌ - که‌ مانند او آواره‌ بودند - پیوست‌. سپس‌ به‌ داییش‌ شرحبیل‌ رئیس‌ بنى‌ دارِم‌ پناه‌ برد (سندوبى‌، 17). روایت‌ مشهورتر حاکى‌ از آن‌ است‌ که‌ وی‌ همچنان‌ سرگردان‌ بود، تا آنکه‌ پدرش‌ به‌ دست‌ بنى‌ اسد کشته‌ شد (نک: ابوالفرج‌، 9/87 - 88؛ ابن‌ قتیبه‌، همانجا).
شاعر برای‌ بازستاندن‌ خونبهای‌ پدر از بنى‌ اسد دست‌ به‌ دامان‌ قبایل‌ بکر و تغلب‌ (نک: ابوالفرج‌، 9/90) یا ذوجدن‌ در حمیر (همو، 92/9) زد. حکایت‌ جنگ‌ و گریزهای‌ او در اینجا بسیار مفصل‌ و سخت‌ متناقض‌ است‌. بنى‌ اسد که‌ از این‌ احوال‌ آگاه‌ شده‌ بودند، راه‌ آشتى‌ پیش‌ گرفتند، خونبهایى‌ کلان‌ و گروهى‌ گروگان‌ پیشنهاد کردند. این‌ ماجرا خود انگیزه‌ای‌ برای‌ ساختن‌ داستانهایى‌ دل‌انگیز شده‌ است‌ (برای‌ روایات‌ گوناگون‌، نک: همو، 9/90 بب(. روایات‌، شاعر بزرگ‌ جاهلى‌، عبید بن‌ ابرص‌ را نیز وارد ماجرا کرده‌، و آورده‌اند که‌ چون‌ امرؤالقیس‌ از پذیرفتن‌ عذرخواهیهای‌ بنى‌ اسد سرباز زد، عبید قصیده‌ای‌ سرود و امیرزاده‌ را سخت‌ تهدید کرد (عبید، 136- 138؛ نک: حسین‌، من‌ تاریخ‌...، 216/1، که‌ این‌ قصیده‌ را جعلى‌ مى‌داند).
با اینهمه‌، امرؤالقیس‌ سر در پى‌ بنى‌ اسد گذارد و چون‌ به‌ ایشان‌ رسید، با سپاهیان‌ خود که‌ از قبایل‌ بکر و تغلب‌ بودند، شمشیر در میان‌ آنان‌ نهاد (برای‌ شرح‌ جنگهای‌ گسترده‌ و گوناگون‌ او با بنى‌ اسد، نک: ابوالفرج‌، 9/103- 105؛ ابن‌ قتیبه‌، 17- 18؛ یعقوبى‌، 1/217- 218؛ ابوالفدا، 1/93-94؛ نیز نک: الیندر، .(102-103 پس‌ از این‌ جنگ‌ امرؤالقیس‌ دربارة پیروزی‌ خود قطعه‌ای‌ سرود و خمری‌ را که‌ از زمان‌ قتل‌ پدر تا بازستاندن‌ خونبها بر خود حرام‌ کرده‌ بود، بر خود حلال‌ ساخت‌ (دیوان‌، چ‌ سندوبى‌، 172-173)
با اینهمه‌، امرؤالقیس‌ مى‌خواست‌ به‌ جنگ‌ ادامه‌ دهد، ولى‌ بکریان‌ و تغلبیان‌ از جنگ‌ دست‌ کشیدند. پس‌ شاعر باز سرگردان‌ شد و بر اسب‌ خود، شقرا نشست‌ و دست‌ به‌ دامان‌ کسانى‌ بس‌ گوناگون‌ زد و ماجراهای‌ بسیار پیش‌ آمد که‌ دربارة هریک‌ داستانها و قطعه‌های‌ منظوم‌ فراوان‌ نقل‌ شده‌ است‌ (نک: ابوالفرج‌،) 96-92/9.( در مراحل‌ پایانى‌ این‌ سرگردانى‌، یکى‌ از مشهورترین‌ شخصیتهای‌ عصر جاهلى‌ سمؤل‌ صاحب‌ قصر معروفى‌ در تیماء ظاهر مى‌شود. اخبار جاهلى‌، شاعر را به‌ خدمت‌ این‌ شخصیت‌ نیم‌افسانه‌ای‌ مى‌کشانند و حتى‌ قصیده‌ای‌ در مدح‌ سمؤل‌ به‌ او نسبت‌ مى‌دهند که‌ به‌ نظر ابوالفرج‌ به‌ سخن‌ امرؤالقیس‌ شبیه‌ نیست‌ و بى‌تردید ساختگى‌ است‌ (نک: 9/96-97). به‌ هر حال‌، شاعر از سمؤل‌ مى‌خواهد که‌ او را به‌ حارث‌ امیر غسانى‌ معرفى‌ کند تا او بار یافتن‌ به‌ حضور قیصر را برایش‌ آسان‌ سازد. این‌ خواسته‌ جامة عمل‌ مى‌پوشد و شاعر راهى‌ بارگاه‌ قیصر مى‌شود. ذکر این‌ سفر در قصیدة بلندی‌ آمده‌ است‌ ( دیوان‌، همان‌ چ‌، 83 -91) و نشان‌ از آن‌ دارد که‌ عمرو بن‌ قمیئة شاعر و کسانى‌ دیگر در این‌ سفر همراه‌ او بوده‌اند. الیندر بر این‌ باور است‌ که‌ با بازشناسى‌ نام‌ جایهایى‌ که‌ در قصیده‌ آمده‌، مى‌توان‌ مسیر شاعر را معین‌ کرد (ص‌ .(114-115 اینک‌ آنچه‌ شگفت‌ مى‌نماید آن‌ است‌ که‌ در این‌ قصیده‌ یا اشعار دیگر امرؤالقیس‌، سخنى‌ از وضع‌ دربار حارث‌ غسانى‌، یا دربار قیصر نمى‌رود؛ گویى‌ قصه‌پردازان‌ که‌ از احوال‌ بارگاه‌ روم‌ چندان‌ اطلاعى‌ نداشته‌اند، به‌ ذکر کلیات‌ و منطبق‌ ساختن‌ افسانه‌های‌ معروف‌ بر پایان‌ زندگى‌ شاعر بسنده‌ کرده‌اند.
به‌ هر حال‌، در همان‌ زمان‌، مردی‌ طماح‌ نام‌ از قبیلة بنى‌ اسد که‌ برادرش‌ به‌ دست‌ امرؤالقیس‌ کشته‌ شده‌ بود (نک: ابوالفرج‌، 9/99(، حیله‌ای‌ ساز کرد و امپراتور را از آن‌ ترسانید که‌ اگر این‌ شهزادة سرکش‌ نیرومند گردد، باری‌ دولت‌ خود او را نیز تهدید خواهد کرد. از این‌رو، امپراتور بر وی‌ خشمگین‌ شد؛ اما در برخى‌ روایات‌ سبب‌ خشم‌ قیصر روابط عاشقانة شاعر با دختر وی‌ دانسته‌ شده‌ است‌ (على‌، 9/521 - 522). به‌ هر روی‌، امرؤالقیس‌ در راه‌ بازگشت‌ بود که‌ امپراتور هدایایى‌ برای‌ او فرستاد و در آن‌ میان‌، پیراهنى‌ زهرآگین‌ بود که‌ چون‌ شاعر پوشید، ریشهای‌ کلان‌ بر اندامش‌ افتاد. از آن‌ پس‌ وی‌ که‌ الملک‌ الضِلّیل‌ (شهریار سرگردان‌) لقب‌ داشت‌، ذوالقروح‌ (زخم‌ برداشته‌) خوانده‌ شد ابوالفرج‌، 9/99-100؛ ابن‌ قتیبه‌، 18؛ یعقوبى‌، 1/220؛ قس‌: الیندر، .(111-112 )
شاعر مجروح‌ سرانجام‌ به‌ آنقره‌ (آنکارا) رسید و در پای‌ کوهى‌ به‌ نام‌ عسیب‌ فرود آمد و چون‌ دریافت‌ که‌ زندگیش‌ به‌ پایان‌ رسیده‌ است‌، شعر مرگ‌ را سرود (ابن‌ قتیبه‌، همانجا). در قصیده‌ای‌ 15 بیتى‌ (دیوان‌، همان‌ چ‌، 115-117) شاعر به‌ بیماری‌ خود و خیانت‌ طماح‌ اشاره‌ کرده‌ است‌. آخرین‌ لحظات‌ زندگى‌ او را ابیاتى‌ ساده‌ و مؤثر - اما کاملاً ساختگى‌ - آرایش‌ داده‌ است‌ (ابوالفرج‌)، (101/100/9)
این‌اخبار افسانه‌گون‌ لاجرم‌ خاطر پژوهشگران‌را پریشان‌مى‌سازد. گفته‌ شد که‌ ابوالفرج‌ یکى‌ از قصاید او را سراپا جعلى‌ پنداشته‌ است‌؛ ریاشى‌ نیز بسیاری‌ از آثار منقول‌ در دیوان‌ او را ساختگى‌ و متعلق‌ به‌ یاران‌ وی‌ مى‌پندارد (نک: مرزبانى‌، 32؛ على‌، 9/534) و ابن‌ رشیق‌ تنها به‌ درستى‌ بیست‌ و چند قطعه‌ و قصیده‌ از او اعتقاد دارد (1/105)
معارضة محققان‌ معاصر با شعر امرؤالقیس‌ در چارچوب‌ معارضة کلى‌ با شعر جاهلى‌ جلوه‌گر شده‌ است‌. از 1864م‌ که‌ نولدکه‌، و سپس‌ آلوارت‌ در این‌ آثار به‌ دیدة تردید نگریستند، و آنگاه‌ در 1925م‌ که‌ مارگلیوث‌ همة آنها را مجعول‌ خواند (نک: بلاشر، 1/269-272)، شعر امرؤالقیس‌ نیز لاجرم‌ به‌ وادی‌ مجعولات‌ و افسانه‌ها پیوست‌. در میان‌ دانشمندان‌ عرب‌، طه‌حسین‌نخستین‌بار خط بطلان‌ بر همةاشعار جاهلى‌ کشید. وی‌ در کتاب‌ فى‌ الشعر الجاهلى‌ بخش‌ نسبتاً مفصلى‌ را به‌ امرؤالقیس‌ اختصاص‌ داده‌ (ص‌ 132-151)، و در صحت‌ و اصالت‌ ماجراها و اشعار او از نظر زبان‌، روایت‌ تاریخى‌، راوی‌، سبک‌ شعر و خلاصه‌ خود شاعر تردید کرده‌ است‌ ( من‌ تاریخ‌، 1/202-224، المجموعة...، 213-197/5)؛ اما پیش‌ از این‌، وی‌ در پى‌ یافتن‌ انگیزة استواری‌ برای‌ جعل‌ این‌ داستانها و اشعار مربوط به‌ آنها برآمده‌، مى‌پندارد که‌ زندگى‌ امرؤالقیس‌ در حقیقت‌ چیزی‌ نیست‌ جز ماجرای‌ زندگى‌ عبدالرحمان‌ ابن‌ اشعث‌ (ه م‌)، نوادة اشعث‌ بن‌ قیس‌ کندی‌ (از اقوام‌ امرؤالقیس‌) که‌ برضد حجاج‌ قیام‌ کرد و کشته‌ شد. به‌ عقیدة او کندیان‌ خواسته‌اند با جعل‌ داستانهای‌ امرؤالقیس‌ خاطرة عبدالرحمان‌ را جاودان‌ سازند (همو، من‌ تاریخ‌، 1/204-206).
طه‌ حسین‌ شعر امرؤالقیس‌ را به‌ دو بخش‌ مى‌کند: 1. آنچه‌ به‌ روایات‌ زندگى‌ او مربوط است‌؛ 2. آنچه‌ مستقل‌ مى‌نماید. آنگاه‌ مى‌نویسد: اشعار مربوط به‌ روایات‌، به‌ سبب‌ جعلى‌ بودن‌ روایات‌، خود به‌ خود جعلى‌ مى‌نماید، به‌ خصوص‌ که‌ قدما هم‌ به‌ این‌ نقص‌ پى‌ برده‌ بودند؛ چنانکه‌ ابوالفرج‌ قصیدة او را در مدح‌ سمؤل‌ جعلى‌ مى‌داند (99-97/9) این‌ شعر و نیز ستایش‌ بزرگیهای‌ سمؤل‌ را یکى‌ از نوادگان‌ او به‌ نام‌ دارِم‌ ساخته‌ است‌ (حسین‌، همان‌، 1/207- 208). از قصاید نوع‌ دوم‌ که‌ با اخبار مربوط به‌ زندگى‌ او رابطه‌ ندارد، تکلف‌ و ضعف‌ به‌ شدت‌ تمام‌ آشکار است‌. اصولاً امرؤالقیس‌ یمنى‌ بوده‌، در حالى‌ که‌ زبان‌ شعر او بیشتر قریشى‌ است‌ و این‌ دو زبان‌ با هم‌ تفاوت‌ فاحش‌ داشته‌اند. حتى‌ اگر بپذیریم‌ که‌ زبان‌ قریش‌ در قرن‌ 6م‌ سیادت‌ داشته‌، و فراگیر بوده‌ است‌، باز امرؤالقیس‌ چگونه‌ مى‌توانسته‌ به‌ زبانى‌ شعر بسراید که‌ هنوز رسمیت‌ یا رواج‌ کافى‌ نیافته‌ بوده‌ است‌؟ (همان‌، 210-209/)1؛ به‌ علاوه‌، در زمان‌ امرؤالقیس‌ حوادث‌ عظیم‌ و گسترده‌ای‌ رخ‌ داده‌ است‌، جنگ‌ بسوس‌ حدود 40 سال‌ ادامه‌ یافته‌، و دایى‌ شاعر کُلَیب‌ در همان‌ جنگ‌ کشته‌ شده‌ است‌. همچنین‌ بدبختیهای‌ دایى‌ دیگرش‌ مهلهل‌ بسیار شهرت‌ دارد، اما او به‌ هیچ‌یک‌ از این‌ پدیده‌ها اشاره‌ نکرده‌ است‌ (همان‌، 1/210-211)
طه‌ حسین‌ مشهورترین‌ شعر او، یعنى‌ «معلقه‌» را نیز آکنده‌ از جعلیات‌ مى‌داند. البته‌ افسانة آویختن‌ معلقات‌ به‌ دیوار کعبه‌ را به‌ کلى‌ نادیده‌ مى‌گیرد، زیرا خود این‌ افسانه‌ هم‌ در زمانهای‌ متأخر (قرن‌ 4ق‌/10م‌) پدیدار شده‌ است‌. باید گفت‌: در درون‌ قصیده‌، ترتیب‌ ابیات‌ سخت‌ بى‌سامان‌ است‌، به‌ همین‌ سبب‌، خاورشناسان‌ این‌ شعر را فاقد وحدت‌ موضوعى‌ مى‌دانند. البته‌ نقص‌ شعر جاهلى‌، زاییدة جعلیات‌ موجود در آن‌ است‌، نه‌ ساختار آن‌. در معلقة امرؤالقیس‌، ماجرای‌ عشقبازیها نسبتاً گسترده‌ است‌ و همه‌ را یکى‌ از راویان‌ شعر او، یعنى‌ فرزدق‌ شاعر ساخته‌ است‌ (همان‌، 1/211-213). داستانهای‌ چند دیدار عاشقانه‌ و گفت‌ و گو با معشوق‌ را نیز در این‌ قصیده‌ و قصیدة «الا انعم‌ صباحاً...» مى‌توان‌ یافت‌. این‌ قصاید بى‌تردید مربوط به‌ دورة اسلامیند و تحت‌ تأثیر شعر عاشقانة عمر بن‌ ابى‌ ربیعه‌ ساخته‌ شده‌اند (همان‌، 1/213(
همین‌ انتقادهای‌ طه‌ حسین‌ همراه‌ با حملات‌ تند دیگری‌ که‌ به‌ اساس‌ شعر جاهلى‌ وارد آورد، شور و شری‌ عظیم‌ در کشورهای‌ عربى‌ به‌ پا کرد و گروهى‌ خشمگینانه‌، به‌ دفاع‌ از «میراث‌ ملى‌» عرب‌ برخاستند و سرانجام‌ - دست‌ کم‌ در زمینة سیاسى‌ - اجتماعى‌ - او را محکوم‌ کردند.
برخى‌ کوشیده‌اند در آثار رومى‌ آن‌ روزگار اثری‌ از امرؤالقیس‌ بازیابند. پروکوپیوس‌ و نونوسوس‌ هر دو به‌ مردی‌ به‌ نام‌ کایسوس‌1 - که‌ امارت‌ کنده‌ ومَعَدّ را داشته‌، و از قسطنطنیه‌ نیز دیدارکرده‌ بوده‌ است‌ - اشاره‌ کرده‌اند، و کوسن‌ دوپرسوال‌ او را امرؤالقیس‌ پنداشته‌ است‌، اما معلوم‌ نیست‌ که‌ این‌ نام‌ بر نام‌ امرؤالقیس‌ منطبق‌ شود. معادل‌ این‌ نام‌ عربى‌ قاعدتاً باید در یونانى‌ «آمُرکسوس‌2» باشد. علاوه‌ بر آن‌، آنچه‌ کایسوس‌ در قسطنطنیه‌ انجام‌ داده‌ است‌، هیچ‌ شباهتى‌ به‌ ماجراهای‌ امرؤالقیس‌ ندارد (نک: الیندر، .(114-116 )
دیوان‌: دیوان‌ امرؤالقیس‌ را نخستین‌بار دوسلان‌ در پاریس‌ (1837م‌) انتشار داد و اساس‌ کار او نیز روایت‌ شنتمری‌ (از اصمعى‌) از دیوان‌ 6شاعر بزرگ‌ جاهلى‌ ( دواوین‌ الشعراء السته‌ ) بوده‌ است‌. از 1865م‌ به‌ بعد، روایت‌ دیگری‌ از دیوان‌ که‌ به‌ دست‌ بطلیوسى‌ (قرن‌ 5ق‌/11م‌) جمع‌ شده‌ بود، بارها در کشورهای‌ شرقى‌ به‌ چاپ‌ رسید (مثلاً تهران‌، 1272ش‌؛ تبریز، 1303ش‌، چ‌ سنگى‌). در 1870م‌ آلوارت‌ «دیوان‌ شاعران‌ ششگانه‌3» از جمله‌ امرؤالقیس‌ را براساس‌ روایت‌ سکری‌ منتشر ساخت‌ و چندین‌ قطعه‌ را که‌ خود یافته‌ بود، نیز بر آن‌ افزود. سپس‌ در 1930م‌ حسن‌ سندوبى‌، دیوان‌ او را (همراه‌ با آثار امرؤالقیس‌های‌ دیگر) در قاهره‌ چاپ‌ کرد. بار دیگر در 1944م‌، محمدفرید ابوحدید دیوان‌ او را در قاهره‌ منتشر ساخت‌. سرانجام‌، این‌ دیوان‌ پس‌ از چاپهای‌ متعدد و غیرقابل‌ اعتماد، به‌ کوشش‌ محمد ابوالفضل‌ ابراهیم‌ در 1958م‌ (قاهره‌) انتشار یافت‌. این‌ پژوهشگر، با توجه‌ به‌ 6 نسخه‌ از دیوان‌ امرؤالقیس‌ (نسخه‌های‌ شنتمری‌، طوسى‌، سکری‌، بطلیوسى‌، ابن‌ نحاس‌ و ابوسهل‌) ، دیوان‌ را براساس‌ روایت‌ اصمعى‌ شامل‌ 28 قصیده‌، و روایت‌ مفضل‌ ضبى‌ شامل‌ 19 قصیده‌ تدارک‌ دیده‌، و آنگاه‌ 53 قصیده‌ و قطعه‌ هم‌ از روایات‌ دیگر بر آن‌ افزوده‌ است‌. ضیف‌ 28 قصیدة دیوان‌ به‌ روایت‌ اصمعى‌ را یک‌ به‌ یک‌ موردبررسى‌ قرار داده‌، و نتیجه‌ گرفته‌ است‌ که‌ قصاید شمارة 1، 2، 11 و 27 (به‌ اعتماد روایات‌) به‌ راستى‌ از امرؤالقیسند، برخى‌ دیگر نیز موردتردیدند و شماری‌ نیز بى‌تردید از امرؤالقیس‌ نیستند (ص‌ 245- 247)
معلقه‌:

دیوان‌ امرؤالقیس‌ شامل‌ قصیده‌ای‌ 80 بیتى‌ است‌ که‌ معلقه‌ (یعنى‌ سینه‌ریز، گردن‌آویز، گلوبند و نه‌ «آویخته‌ شده‌ به‌ دیوار کعبه‌»، نک: بلاشر، 1/228-231) نام‌ گرفته‌ است‌ و بى‌تردید در این‌ قصیده‌ که‌ غالباً صحت‌ انتسابش‌ را به‌ امرؤالقیس‌ قطعى‌ پنداشته‌اند، باز بسیاری‌ از ابیات‌ را - براساس‌ قول‌ قدما - باید به‌ کنار نهاد. مثلاً ابیات‌ 59 تا 62 (چ‌ سندوبى‌) که‌ در روایات‌ طوسى‌، سکری‌ و دیگران‌، و نیز در شرح‌ زوزنى‌ و تبریزی‌ و قرشى‌ آمده‌، در روایت‌ اصمعى‌ ( دیوان‌، چ‌ ابراهیم‌) موجود نیست‌ (نک: دیوان‌، چ‌ سندوبى‌، 153، قس‌: چ‌ ابراهیم‌، 19) و غالب‌ راویان‌ در انتساب‌ آنها تردید کرده‌اند.
اما هیچ‌ قصیده‌ای‌ در ادبیات‌ عرب‌ نمى‌توان‌ یافت‌ که‌ بتواند تا این‌ حد، خیالهای‌ دل‌انگیز و افسانه‌های‌ دیرین‌ را در ذهن‌ خوانندة عرب‌ برانگیزد. تصور نیایى‌ که‌ هم‌ والایى‌ شاهزادگان‌ را دارد، هم‌ دلاوری‌ جنگاوران‌ را، هم‌ ظرافت‌ دلباختگان‌ را، هم‌ جسارت‌ صعلوکان‌ را، هم‌ گستاخى‌ شهسواران‌ عشق‌ باز را آنچنان‌ دل‌ تازیان‌ را به‌ هیجان‌ مى‌آورد که‌ دیگر هیچ‌ گاه‌ نمى‌توانند چشم‌ از او بپوشند. به‌ خصوص‌ که‌ همة این‌ خصایص‌ در هاله‌ای‌ از ابهام‌ نهفته‌ است‌ و به‌ زبانى‌ گاه‌ روشن‌ و پرده‌ در، گاه‌ رمزآلود و پرابهام‌ بیان‌ شده‌ است‌. بدین‌سان‌، خیال‌ خواننده‌ خود دست‌ اندرکار خلق‌ هنری‌ مى‌شود و مى‌تواند به‌ میل‌ خویش‌ بخشهای‌ پراکندة قصیده‌ را به‌ هم‌ پیوند دهد و سپس‌ همراه‌ شاعر از خیمه‌گاه‌ این‌ یار، یا از ویرانه‌های‌ منزلگه‌ آن‌ یار، به‌ بارگاه‌ امیران‌ سر زند، در سینة سوزنده‌ترین‌ صحرا اسب‌ بتازد و نیمه‌ شبان‌ به‌ وصف‌ ستارگان‌ بپردازد. اینک‌ «قِفا نَبْک‌ِ...» با آن‌ قهرمان‌ِ بى‌ مانندِ افسانه‌ای‌ خویش‌، یکى‌ از عناصر اساسى‌ ادب‌ عربى‌ شده‌، و گویى‌ استقلالى‌ تمام‌ یافته‌، و درجه‌ای‌ خاص‌ کسب‌ کرده‌ است‌. انتقادهای‌ عالمانه‌ را دیگر توان‌ آن‌ نیست‌ که‌ شاهکار ادبیات‌ عرب‌ را از فرهنگ‌ عربى‌ بازستاند یا بر آن‌ خدشه‌ای‌ وارد کند: بیش‌ از هزار سال‌ است‌ که‌ «قفانبک‌...» رمز زیبایى‌ شده‌ است‌ (نک: منوچهری‌، 19، حاشیه‌: «کبک‌ دری‌ کوس‌وار کرده‌ «قفانبک‌» یاد)
در این‌ شعر، نوآوریهای‌ شاعر بسیار متعدد است‌. وصفهای‌ گوناگون‌، صور خیال‌، الفاظ نوظهور، شیوه‌های‌ بیان‌ همه‌ باعث‌ شده‌ است‌ که‌ بارها در حق‌ شاعر بگویند: «او نخستین‌ کسى‌ است‌ که‌...»؛ و بدین‌سان‌ در کتب‌ «الاوائل‌» جای‌ مخصوصى‌ به‌ امرؤالقیس‌ داده‌ شده‌ است‌: گویند او نخستین‌ کس‌ بود که‌ بر فراز ویرانه‌های‌ یار سفر کرد، ایستاد و گریست‌ (مایة اصلى‌ نسیب‌)؛ هر چند که‌ خود به‌ تقلید از ابن‌خذام‌ در این‌ باب‌ اعتراف‌ کرده‌ است‌ ( دیوان‌، چ‌ ابراهیم‌، 114)، اما کسى‌ به‌ اعتراف‌ او اعتنایى‌ ندارد. او نخستین‌ کسى‌ است‌ که‌ زنان‌ را به‌ آهوان‌ سفید تشبیه‌ کرده‌، نخستین‌ کسى‌ است‌ که‌ بر «اسب‌ دَدْبند» (قید الاوابد) به‌ شکار رفته‌، و اسب‌ را به‌ چوب‌ مانند کرده‌ است‌... (نک: بستانى‌، 102).
ابیات‌ 77گانة معلقه‌ (روایت‌ اصلى‌، نک: دیوان‌، همان‌ چ‌، 8 -26) را به‌ چندین‌ دسته‌ مى‌توان‌ بخش‌ کرد که‌ هر بخش‌ نیز به‌ موضوع‌ خاصى‌ پرداخته‌ است‌. نیمة اول‌ قصیده‌، شعری‌ عاشقانه‌ و شامل‌ چند تصویر بسیار معروف‌ است‌، مانند گریه‌ بر ویرانه‌های‌ منزلگه‌ یار؛ یاد فاطمه‌ و ماجرای‌ دارة الجلجل‌؛ شب‌، ستارگان‌،...؛ اسب‌ و مشهورترین‌ وصف‌ آن‌ (مِکرّ، مِفرّ،...)؛ صحنة شکار؛ و آذرخش‌، باران‌، سیل‌.
معلقة امرؤالقیس‌ نه‌تنها در دیوان‌ وی‌ آمده‌، بلکه‌ در مجموعة «معلقات‌» نیز که‌ از زمان‌ حمّاد راویه‌ (د 155ق‌/772م‌) گردآوری‌ شده‌، و نیز در تمامى‌ شروح‌ آنها مذکور است‌ (نک: ه د، معلقات‌.
(این‌ معلقه‌ به‌ زبانهای‌ مختلف‌ ترجمه‌ شده‌ است‌. کهن‌ترین‌ ترجمه‌ به‌ زبان‌ لاتینى‌ توسط وارنر (لیدن‌، 1748م‌)، و ترجمة انگلیسى‌ آن‌ به‌ قلم‌ جونز (لندن‌، 1782م‌) صورت‌ گرفت‌؛ ترجمه‌های‌ فرانسوی‌ کتاب‌ ظاهراً با دوساسى‌ در قرن‌ 19م‌ آغاز شد؛ در 1802م‌ اولین‌بار به‌ قلم‌ هارتمن‌ به‌ آلمانى‌ ترجمه‌ گردید و در 1824م‌ توسط بُلمر به‌ سوئدی‌ بازگردانده‌ شد (برای‌ ترجمه‌ها، نک: 2 .(EIدو ترجمه‌ هم‌ به‌ فارسى‌ از آن‌ انتشار یافته‌ که‌ یکى‌ از آن‌ِ عبدالمحمد آیتى‌ است‌ (در معلقات‌ سبع‌، تهران‌، 1345ش‌) و دیگری‌ از کاظم‌ برگ‌نیسى‌ (در یادنامة بهار، تهران‌، انجمن‌ مفاخر فرهنگى‌).
مآخذ: ابن‌ ابى‌ الحدید، عبدالحمید، شرح‌ نهج‌ البلاغة، به‌ کوشش‌ محمدابوالفضل‌ ابراهیم‌، قاهره‌، 1964م‌؛ ابن‌ رشیق‌، حسن‌، العمدة، به‌ کوشش‌ محمد محیى‌الدین‌ عبدالحمید، بیروت‌، 1972م‌؛ ابن‌ قتیبه‌، عبدالله‌، الشعر و الشعراء، بیروت‌، 1964م‌؛ ابوالفدا، المختصر فى‌ اخبار البشر، بیروت‌، 1960م‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، على‌، الاغانى‌، قاهره‌، 1963م‌؛ امرؤالقیس‌، دیوان‌، به‌ کوشش‌ حسن‌ سندوبى‌، قاهره‌، 1373ق‌/ 1953م‌؛ همو، همان‌، به‌ کوشش‌ محمدابوالفضل‌ ابراهیم‌، قاهره‌، 1958م‌؛ همو، «معلقة»، شرح‌ المعلقات‌ العشر و اخبار شعرائها، بیروت‌، دارالکتب‌ العلمیه‌؛ باقلانى‌، محمد، اعجاز القرآن‌، به‌ کوشش‌ احمد صقر، قاهره‌، دارالمعارف‌؛ بستانى‌، بطرس‌، ادباء العرب‌، دمشق‌، 1979م‌؛ بلاشر، رژیس‌، تاریخ‌ ادبیات‌ عرب‌، ترجمة آ. آذرنوش‌، تهران‌، 1363م‌؛ پیگولوسکایا، ن‌. و.، اعراب‌ حدود مرزهای‌ روم‌ شرقى‌ و ایران‌، ترجمة عنایت‌الله‌ رضا، تهران‌، 1372ش‌؛ حسین‌، طه‌، فى‌ الشعر الجاهلى‌، قاهره‌، 1344ق‌/ 1926م‌؛ همو، المجموعة الکاملة لمؤلفات‌، بیروت‌، 1973م‌؛ همو، من‌ تاریخ‌ الادب‌ العربى‌، بیروت‌، 1981م‌؛ سندوبى‌، حسن‌، مقدمه‌ بر دیوان‌ امرؤالقیس‌ (هم)؛ سیوطى‌، المزهر، به‌ کوشش‌ محمدابوالفضل‌ ابراهیم‌ و دیگران‌، بیروت‌، 1986م‌؛ ضیف‌، شوقى‌، تاریخ‌ الادب‌ العربى‌، العصر الجاهلى‌، قاهره‌، 1976م‌؛ عبید بن‌ ابرص‌، دیوان‌، به‌ کوشش‌ حسین‌ نصار، قاهره‌، 1377ق‌/1957م‌؛ على‌، جواد، المفصل‌ فى‌ تاریخ‌ العرب‌ قبل‌ الاسلام‌، بیروت‌/بغداد، 1969م‌؛ قاموس‌؛ مرزبانى‌، محمد، الموشح‌، به‌ کوشش‌ محب‌الدین‌ خطیب‌، قاهره‌، 1385ق‌؛ منوچهری‌ دامغانى‌، دیوان‌، به‌ کوشش‌ دبیرسیاقى‌، تهران‌، 1363ش‌؛ یعقوبى‌، احمد، تاریخ‌، بیروت‌، 1379ق‌/1960م‌؛ نیز:
2 ; Olinder, G., The Kings of Kinda, London, 1927. 

امرؤ القیس‌های‌ دیگر: نام‌ امرؤالقیس‌ افزون‌ بر شاعر بزرگ‌ عرب‌، بر چندین‌ تن‌ دیگر نیز اطلاق‌ شده‌ است‌ که‌ شمارشان‌ در «اخبار المراقسة» سندوبى‌ به‌ 28 مى‌رسد و مشهورترین‌ ایشان‌، بى‌گمان‌ امیر حیره‌ است‌ (نک: حمزه‌، 77- 78؛ ابن‌ اثیر، الکامل‌، 1/390)، اما از اینان‌ هیچ‌یک‌، با وجود امرؤالقیس‌ بزرگ‌، نتوانستند سربرکشند، به‌ خصوص‌ که‌ اگر اینان‌ اشعار زیبایى‌ هم‌ داشته‌اند، راویان‌ آنها را به‌ همان‌ شاعر بزرگ‌ نسبت‌ داده‌اند.
اکنون‌ مى‌توان‌ به‌ 6 شاعر جاهلى‌ اشاره‌ کرد که‌ ابیات‌ اندکى‌ از آنان‌ در دست‌ است‌: 1. امرؤالقیس‌ بن‌ بحر؛ 2. امرؤالقیس‌ بن‌ بکر کندی‌؛ 3. امرؤالقیس‌ بن‌ حُمام‌ کلبى‌؛ 4. امرؤالقیس‌ بن‌ عمروکندی‌، خویشاوند امرؤالقیس‌ بزرگ‌؛ 5. امرؤالقیس‌ بن‌ کلاب‌ عُقیلى‌؛ 6. امرؤالقیس‌ بن‌ مالک‌ حِمیری‌ که‌ قصیدة نسبتاً بزرگى‌ به‌ نام‌ او ثبت‌ است‌، اما این‌ قصیده‌ را به‌ امرؤالقیس‌ بزرگ‌ نیز نسبت‌ داده‌اند (آمدی‌، 6 -9؛ سندوبى‌، 308، 348-354).
نام‌ شاعر مشهور جاهلى‌ مُهَلهِل‌ نیز امرؤالقیس‌ بود، اما همه‌ جا او را مهلهل‌ خوانده‌اند که‌ گویا لقب‌ وی‌ بوده‌ است‌.
چند تن‌ امرؤالقیس‌ نیز در آغاز پیدایش‌ اسلام‌ مى‌زیستند که‌ هر یک‌، به‌ عللى‌ چند، شهرتى‌ کسب‌ کرده‌اند:
یکى‌ از آنان‌ امرؤالقیس‌ بن‌ عابس‌ از حضرموت‌ است‌ که‌ یک‌ بار در خدمت‌ حضرت‌ پیامبر(ص‌) با مردی‌ دیگر به‌ نام‌ ربیعة حضرمى‌ بر سر مالى‌ مخاصمه‌ کرد و با آنکه‌ مال‌ به‌ او مى‌رسید، از آن‌ چشم‌ پوشید تا - بنابر بشارت‌ پیامبر(ص‌) - بهشت‌ نصیبش‌ شود. همین‌ امر باعث‌ شده‌ است‌ که‌ نام‌ او در انبوهى‌ از کتابهای‌ حدیث‌ و ادب‌ تکرار شود (مثلاً نک: احمد بن‌ حنبل‌، 4/191-192317؛ دارقطنى‌، 3/1557؛ ابونعیم‌، 2/438-439؛ ابن‌ عبدالبر، 1/104؛ ابن‌ عساکر، 111/3؛ ابن‌ اثیر، اسد...، 1/115).
در ماجرای‌ ردّه‌ وقتى‌ مردم‌ حضرموت‌ به‌ تحریک‌ اشعث‌ بن‌ قیس‌ از پرداخت‌ صدقه‌ سرباز زدند، امرؤالقیس‌ نه‌ تنها به‌ خویشاوندان‌ کندی‌ خود نپیوست‌، بلکه‌ در چندین‌ نبرد بر ضد آنان‌ شرکت‌ جست‌ (طبری‌، 3/330-342؛ ابن‌ اعثم‌، 1/55 بب). وی‌ حتى‌ در مقابل‌ اشعث‌ به‌ پاخاست‌ و او را اندرز داد و از خشم‌ جانشینان‌ پیامبر(ص‌) که‌ بى‌گمان‌ بر او چیره‌ خواهند شد، ترساند (همانجا؛ ابن‌ عساکر، 3/112)
امرؤالقیس‌ نامه‌ای‌ شامل‌ 5 بیت‌ دربارة ردة حضرموت‌ برای‌ ابوبکر فرستاد؛ خلیفه‌ نیز در نامه‌ای‌ او را «صالح‌» خواند (ابن‌ حبیب‌، 186- 187). بنا به‌ روایت‌ ابن‌ عساکر (3/111) امرؤالقیس‌ چندی‌ در بَیسان‌ شام‌ مسکن‌ گزید، اما به‌ هنگام‌ بروز طاعون‌ عَمواس‌ از آنجا به‌ کنده‌ بازگشت‌. بعید نیست‌ که‌ اقامت‌ او در شام‌ اندکى‌ پیش‌ از ردة حضرموت‌ بوده‌ باشد. وی‌ در پایان‌ عمر به‌ گفتة ابن‌ عساکر (3/112، به‌ نقل‌ از بخاری‌) به‌ کوفه‌ کوچید.
اشعار منسوب‌ به‌ او را شیخو (1/56 -60) و سندوبى‌ (ص‌ 339- 347) جمع‌ و چاپ‌ کرده‌اند. این‌ اشعار از 80 و اندی‌ بیت‌ در نمى‌گذرد و برخى‌ از آنها نیز ممکن‌ است‌ از شاعرانى‌ دیگر، و به‌ خصوص‌ فندزمّانى‌ باشد (مثلاً نک: ابن‌ عساکر، 114/3. )
ابن‌ عساکر 6 بیت‌ به‌ او نسبت‌ داده‌ است‌ (3/114- 115) که‌ جعلى‌ به‌ نظر مى‌آید، اما از آنجا که‌ به‌ روایات‌ عاشقانة امرؤالقیس‌ بزرگ‌ شبیه‌ است‌، نظر را جلب‌ مى‌کند.
دو امرؤالقیس‌ دیگر مى‌شناسیم‌ که‌ اخبار آنها در هم‌ خلط شده‌ است‌: طبری‌ از مردی‌ به‌ نام‌ امرؤالقیس‌ بن‌ اصبغ‌ نام‌ مى‌برد که‌ بر قضاعه‌ یا قضاعه‌ و کلب‌ از جانب‌ پیامبر(ص‌) امارت‌ یافت‌. هنگام‌ رحلت‌ پیامبر(ص‌) گروهى‌ از کلبیان‌ مرتد شدند؛ اما امرؤالقیس‌ بر اسلام‌ باقى‌ ماند (3/243؛ نیز نک: ابن‌ عبدالبر، 1/105-106؛ ابن‌ اثیر، الکامل‌، 2/343، اسد، 1/155؛ ابن‌ حجر، 1/63). ابن‌ اثیر در پایان‌ روایت‌ خود مى‌افزاید: ابوبکر به‌ او که‌ جد سکینه‌ دختر امام‌ حسین‌ (ع‌) بود، نامه‌ فرستاد ( الکامل‌، همانجا). در همینجاست‌ که‌ دو شخصیت‌ درهم‌ مى‌آمیزند،زیرا آنکه‌نیای‌ حضرت‌سکینه‌ خوانده‌ شده‌است‌،امرؤالقیس‌ فرزند عدی‌ بود. او در روایات‌ متعدد دیگر مردی‌ نصرانى‌ و با شوکت‌ جلوه‌ مى‌کند که‌ نزد عمر آمد و اسلام‌ آورد. در همان‌ مجلس‌ نیز امام‌ على‌(ع‌) دختر او رباب‌ را برای‌ امام‌ حسین‌ (ع‌) خواستگاری‌ کرد. به‌ همین‌ مناسبت‌، بسیاری‌ از منابع‌ با اشاره‌ به‌ فضایل‌ رباب‌، دو بیتى‌ را که‌ حضرت‌ امام‌ حسین‌(ع‌) در محبتخود به‌ سکینه‌ (ع‌) و رباب‌ سروده‌اند، نقل‌ مى‌کنند (ابوالفرج‌، 14/163-164؛ صفدی‌، 9/383؛ ابن‌ حجر، 3/113). این‌ امرؤالقیس‌ پیش‌ از آنکه‌ اسلام‌ آورد، چندی‌ اسیر بنى‌ شیبان‌ شد و در آنجا شجاعتى‌ از خود بروز داد و دو بیت‌ نیز سرود که‌ در غالب‌ منابع‌ تکرار شده‌ است‌ (آمدی‌، 8 -9؛ نیز نک: سندوبى‌، 355- 357)
سندوبى‌ (ص‌ 355)، برخلاف‌ نظر سیوطى‌ (2/456)، این‌ دو تن‌ را یکى‌ پنداشته‌، و از آن‌ دو، یک‌ امرؤالقیس‌ بن‌ عدی‌، معروف‌ به‌ ابن‌ اصبغ‌ کلبى‌ ساخته‌ است‌. اما این‌ هر دو تن‌، از نظر مرتضى‌ عسکری‌، دو شخصیت‌ مجعول‌ بیش‌ نیستند که‌ تاریخ‌ سازان‌ مغرض‌ - به‌ خصوص‌ سیف‌ بن‌ عمر که‌ منبع‌ اصلى‌ مورخان‌ بزرگى‌ چون‌ طبری‌ بوده‌ است‌ - از خود برساخته‌اند تا سیر تاریخ‌ اسلام‌ را بر حسب‌ اهداف‌ خویش‌ تحریف‌ کنند. اخبار مربوط به‌ ابن‌ اصبغ‌ در واقع‌ از قرن‌ 4ق‌ پدیدار مى‌گردند و طى‌ زمان‌، وسعت‌ مى‌گیرند، حال‌ آنکه‌ روایت‌ در اصل‌ بسیار کوتاه‌ بوده‌ که‌ آن‌ را هم‌ سیف‌ جعل‌ کرده‌ بوده‌ است‌ (3/195-204، 4/23-24، 28-29)
مآخذ: آمدی‌، حسن‌، المؤتلف‌ و المختلف‌، به‌ کوشش‌ عبدالستار احمد فراج‌، قاهره‌، 1381ق‌/1961م‌؛ ابن‌ اثیر، على‌، اسد الغابة، تهران‌، 1342ش‌؛ همو، الکامل‌؛ ابن‌ اعثم‌ کوفى‌، احمد، الفتوح‌، حیدرآباد دکن‌، 1388- 1398ق‌؛ ابن‌ حبیب‌، محمد، المحبر، به‌ کوشش‌ ایلزه‌ لیشتن‌ اشتتر، حیدرآباد دکن‌، 1361ق‌/1942م‌؛ ابن‌ حجر عسقلانى‌، احمد، الاصابة، قاهره‌، 1327ق‌؛ ابن‌ عبدالبر، یوسف‌، الاستیعاب‌، به‌ کوشش‌ على‌محمد بجاوی‌، قاهره‌، 1380ق‌/1960م‌؛ ابن‌ عساکر، على‌، التاریخ‌ الکبیر، به‌ کوشش‌ عبدالقادر بدران‌، دمشق‌، 1331ق‌؛ ابوالفرج‌ اصفهانى‌، الاغانى‌، بیروت‌، 1390ق‌/ 1970م‌؛ ابونعیم‌ اصفهانى‌، احمد، معرفة الصحابة، به‌ کوشش‌ محمدراضى‌ بن‌ حاج‌ عثمان‌، ریاض‌، 1408ق‌/1988م‌؛ احمد بن‌ حنبل‌، مسند، قاهره‌، 1972م‌؛ حمزة اصفهانى‌، تاریخ‌ سنى‌ ملوک‌ الارض‌ و الانبیاء، بیروت‌، دارمکتبة الحیاة؛ دارقطنى‌، على‌، المؤتلف‌ و المختلف‌، به‌ کوشش‌ موفق‌ بن‌ عبدالله‌ بن‌ عبدالقادر، بیروت‌، دارالغرب‌ الاسلامى‌؛ سندوبى‌، حسن‌، «اخبار المراقسه‌ و اشعارهم‌ فى‌ الجاهلیة و صدر الاسلام‌»، همراه‌ شرح‌ دیوان‌ امری‌´ القیس‌، قاهره‌، 1373ق‌/1954م‌؛ سیوطى‌، المزهر، به‌ کوشش‌ محمدابوالفضل‌ ابراهیم‌ و دیگران‌، قاهره‌، 1406ق‌/1986م‌؛ شیخو، لویس‌، شعراء النصرانیة بعدالاسلام‌، بیروت‌، 1924م‌؛ صفدی‌، خلیل‌، الوافى‌ بالوفیات‌، به‌ کوشش‌ فان‌اس‌، بیروت‌، 1402ق‌/1982م‌؛ طبری‌، تاریخ‌؛ عسکری‌، مرتضى‌، یکصد و پنجاه‌ صحابى‌ ساختگى‌، ترجمة ع‌. م‌. سردارنیا، تهران‌، 1361ش‌.